ائل‌آی خانمائل‌آی خانم، تا این لحظه 13 سال و 1 ماه و 1 روز سن دارد
سویل‌آی خانمسویل‌آی خانم، تا این لحظه 6 سال و 5 ماه و 14 روز سن دارد

یه آسمون با دو تا ماه

به‌نام خدای مهربون

خدای خوب و مهربون

از این‌که منو به این دنیا آوردی ممنونم.

از این‌که منو به یه پدر و مادر مهربون دادی ممنونم.

از این‌که خواهرا و برادر بامحبت به من دادی ممنونم. 

از این‌که یه ازدواج خوب نصیب من کردی ممنونم.

از این‌که به من دو تا دختر خوب و شیرین، دو تا فرشته طلایی دادی ممنونم.

خدای مهربونم داده‌هات اون‌قدر زیادن که هرچی بگم تمومی ندارن.

خدای مهربونم به‌خاطر همه‌ی دا‌ده‌هات که نعمتن و نداده‌هات که حکمت، ازت ممنونم.

ستاره‌ی سویل‌آی خانم ;)

هفته پیش که دندون سویل‌آی خانم درد می‌کرد، مجبور شدیم که ببریمش دندون‌پزشکی، تا خانم دکتر روی دندونش ستاره بکاره. البته توی عکس زیر، در اثر داروی بی‌حسی و خستگی رفت و آمد، سویل‌آی خانم کوچولوی من، یه کمی بی‌حال و خواب‌آلوئه. ولی با این حال لبخند روی لباشه.     توضیح کوچولو این‌که: برای این‌که سویل‌آی خانم ما از دندون‌پزشکی استقبال کنه و نترسه، بهش گفتیم که قراره که خانم دکتر روی دندونت ستاره بکاره. اون ستاره در واقع یه روکش فلزیه      هرچند که سویل‌آی خانم از اول تا آخرش جیغ زد. ...
28 تير 1394

شیرین‌زبونی‌های سویل‌آی خانم (14)

توی آشپزخونه مشغول شستن ظرف‌ها بودم که همسرم اومد توی آشپزخونه تا سؤالی از من بپرسه. داشتیم صحبت می‌کردیم که سر و کله‌ی سویل‌آی خانم پیدا شد و با لحن باتحکمی گفت: «مامان! خودتو تو بغل بابا لوس نکن»          ...
28 تير 1394

شیرین‌کاری‌ها و شیرین‌زبونی‌های سویل‌آی خانم (41-13)

تازه از مهمانی افطاری که دعوت شده بودیم (اونم روز اول ماه رمضان) برگشته بودیم که سویل‌آی خانم از داخل اتاق من، منو صدا کرد که: «مامان توروخدا بیا، توروخدا بیا پیش من!!!» وقتی رفتم تا در اتاقم رو باز کنم متوجه شدم که وقتی برگشتیم، سویل‌آی خانم تشریف بردن داخل اتاق من و  از داخل در رو روی خودشون قفل کردن! بعد از ده دقیقه کلنجار رفتن با در و قفلش، بالاخره با همکاری خودش، که کلید رو چرخوند و من با پیچ‌گوشتی، هلش دادم به داخل تا درش آورد و از زیر در ردش کرد، در رو باز کردیم و سویل‌آی خانم تشریف آورد بیرون. وقتی در رو باز کردم و بغلش کردم، قلبش داشت مثل گنجشک می‌زد، بس که ترسی...
29 خرداد 1394

شیرین زبونی‌های سویل‌آی خانم (12) آوین جون!

کار مهمی داشتم و سویل‌آی خانم نمی‌ذاشت که به کارم برسم. هی من می‌فرستادمش پی نخودسیاه و هی سویل‌آی خانم می‌رفت و می‌اومد و حواس منو پرت می‌کرد. بار آخری که بالاخره موفق شدم تا راضی‌ش کنم که بذاره تا من کارم رو انجام بدم، بهش گفتم: «الآن برو؛ وقتی من کارم تموم شد، زنگ می‌زنم تا با آوین جون صحبت کنی.» چشماش برق زدن و گفت: «مامانش مال تو، آوین مال من»   توضیح این‌که: آوین جون دوست جدید سویل‌آی  خانم ماست و چهل روز ازش کوچک‌تره. و توضیح مهم‌تر این‌که: چون نمی‌دونستم که منزل هستن یا نه، نمی‌...
11 اسفند 1393

مادر بودن :(

بیشتر از یک ماهه که ما درگیر سرماخوردگی ائل‌آی خانم و سویل‌آی خانم هستیم   پریشب سویل‌آی یک تب وحشتناکی داشت که فقط خدا می‌دونه چی به من گذشت. مادر بودن خیلی چیز سختیه.         ولی خب از همسایه‌های نازنینم بی‌نهایت ممنونم که کمکم کردن. به قول قدیمیا که می‌گن «همسایه‌ی خوب از فامیل آدم به آدم نزدیک‌تره»   توضیح: ناشکری نمی‌کنم و این مطلب رو هم صرف این‌که فراموشش نکنم این‌جا نوشتم. ...
28 بهمن 1393

شیرین‌زبونی‌های سویل‌آی خانم (11)

سویل‌آی پیش باباش دراز کشیده بود تا بخوابه (البته بیشتر داشت بازی‌گوشی می‌کرد) سرشو کرد زیر پتو و به باباش گفت: «پسر گلم بیا گم شیم»     توضیح کوچولو این‌که: وقتی بیرون هستیم و سویل‌آی خانم شروع می‌کنه به دویدن و از دست من و آبجی‌جونمش و باباش فرار ( ! ) کردن، ما هی بهش گوشزد می‌کنیم که یه وقت گم می‌شی ها. ...
24 دی 1393

شیرین‌زبونی‌های سویل‌آی خانم (10)

نهار ماکارونی داشتیم. بعد از این‌که سویل‌آی خانم نوش جان کرده؛ برگشته می‌گه: « ائل‌آی ماکارومی می‌حوره. بابا ماکارومی می‌حوره. مامان ماکارومی می‌حوره. منم ماکارومی می‌حورم.» ...
22 دی 1393