ائل‌آی خانمائل‌آی خانم، تا این لحظه: 20 سال و 11 ماه و 15 روز سن داره
سویل‌آی خانمسویل‌آی خانم، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 28 روز سن داره
ایشیل‌آیایشیل‌آی، تا این لحظه: 7 سال و 4 ماه و 14 روز سن داره

یه آسمون با سه تا ماه

ائل‌آی افاده‌ای من

تابستون سال 87، وقتی ائل‌آی سه سال و نیمش بود، یه روز که تو خونه‌ی عمه‌ش مهمون بودیم عطسه کرد و بعدش آبریزش بینی و دستمال لازمش شد. عمه‌ش جعبه دستمال کاغذی رو گرفت جلوش که برداره که ائل‌آی عزیز من با لحن مخصوص به خودش دستش رو به علامت "نه" تکون داد و گفت: «میسی عمه من دارم» . بعد از توی کیف خودش، دستمال جیبی خوشگلش رو (که خودش انتخاب کرده بود و من براش خریده بودم) درآورد و بینی‌شو پاک کرد و گفت: «سطل آشغال کجاست؟» بعد هم جلوی چشمای حیرت‌زده‌ی بقیه از کارای این قرتی خانوم، دستمالش رو با فیس و افاده انداخت توی سطل.     ...
15 شهريور 1392

شیرین کاری‌های سویل‌آی خانم (7) اولین نقاشی

سویل‌آی خانم یه مدتیه که علاقه خاصی به مداد و خودکار و هر چیزی که بتونه باهاش خط خطی کنه پیدا کرده. اوایل هم فقط صورت عکسای مجله‌ها رو خط خطی می‌کرد. و اینک اولین نقاشی رسمی سویل‌آی عزیزم ...
9 شهريور 1392

تلاش ائل‌آی خانم (!)

ائل‌آی خانم یه کمی اضافه وزن داره (ماشاءالله خوش خوراکه). و من هی بهش یادآوری می‌کنم که خورد و خوراکش رو کنترل کنه. چند روزه که هی می‌ره توی حیاط دو دور دوچرخه می‌رونه . . . . بعدش می‌آد شکمش رو به من نشون می‌ده و می‌گه: " مامان ببین لاغر شدم؟! " ؟؟؟؟؟؟؟؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!     ...
9 شهريور 1392

شیرین کاری‌های سویل‌آی خانم (6) «نه!»

جمعه شب (یعنی دیشب) رفتیم بیرون. ناگفته نَمونه که سویل‌آی خانم وقتی سوار ماشین می‌شه فوراً خوابش می‌گیره. توی بغلم تکیه داده بود به من و داشت بیرون رو نگاه می‌کرد که یه لحظه من از خواهرم پرسیدم: " سویل‌آی خوابیده؟ " و تا خواهرم بخواد نگاش کنه و چیزی بگه خودش آروم گفت: " نــــــه! " بعد ما خندیدیم و برای مامانم تعریف کردیم. موقع تعریف کردن بازم وقتی به جمله‌ی " سویل‌آی خوابیده؟ " رسیدیم خودش دوباره گفت: " نـــــه! " و باز مامانم از خودش پرسید: " سویل‌آی جونم خوابیدی؟ " باز جواب داد: " نـــــه! " و ما همه‌مون ...
9 شهريور 1392

شیرین کاری‌های سویل‌آی خانم (5) زبل خان

دور هم نشسته بودیم میوه می‌خوردیم. نمی‌دونم چی شد که سویل‌آی برگشت به طرف ائل‌آی و دهنش رو باز کرد و براش جیغ کشید (از همون بنفشا!). نه یه بار، نه دو بار، چند بار. تو روش اخم کردم و گفتم: " د ِ هَه " روشو برگردوند به من فوری برام یه بوس انداخت و خندید و فرار کرد!   داخل پرانتز: چند روز بود که خواهرای عزیزم، یعنی خاله‌جونی‌هاش داشتن بهش بوس انداختن رو یاد می‌دادن! ...
9 شهريور 1392