ائل‌آی خانمائل‌آی خانم، تا این لحظه: 20 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره
سویل‌آی خانمسویل‌آی خانم، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه سن داره
ایشیل‌آیایشیل‌آی، تا این لحظه: 7 سال و 4 ماه و 16 روز سن داره

یه آسمون با سه تا ماه

بابای ائل‌آی !

روز جمعه مهمان داشتیم. زن‌داداشم با دخترش دینا ، که دو ماه و بیست روز از سویل‌آی ما بزرگتره، قرار بود برای نهار بیان. (ناگفته نماند که ما تازه منزل رو عوض کردیم و اکثر فامیل آدرس ما رو نمی‌شناسن) زن‌داداشم توی آسانسور دو تا از بچّه‌های همسایه‌ها رو دیده بود و پرسیده بود که خونه‌ی ائل‌آی اینا رو می‌شناسین؟ بچّه‌ها گفته بودن: « همونی که باباش سبیل داره ؟ ! ؟ ! ؟ ! ؟ ! ؟ ! ؟ ! ؟ ! ؟ ! ؟ ! ؟ ! »   باباشون از خودشون معروفتره! ...
22 مهر 1392

ائل‌آی عاقل من

وقتی ائل‌آی عزیزم چهار سالش بود، یه مدت به خواست یکی از دوستام تدریس خصوصی می‌کردم؛ شاید حدود یک سال. و چون ائل‌آی کوچیک بود، کار تدریس رو تو خونه‌ی خودمون انجام می‌دادم. تو یکی از همین کلاس‌ها که دو تا شاگرد با هم داشتم، قبل از این‌که دخترا بیان، به ائل‌آی گوشزد کردم که یه وقت نکنه مثل دفعه قبل، از تو اتاق بیایی بیرون و حواس منو پرت کنی. (آخه جلسه قبلش هی منو صدا کرده بود و آب خواسته بود، یا خواسته بود که دستشویی بره، یا میوه یا خوراکی خواسته بود، یا حوصله‌ش سر رفته بود، یا . . . ) خلاصه حسابی بهش سپردم که قبل اومدن اونا آب بخوره، دستشویی بره، براش خوراکی و کتاب قصه هم گذاشتم توی ا...
11 مهر 1392

شیرین کاری‌های سویل‌آی کوچولوی من (9)

از وقتی برگشتیم تهران، سویل‌آی خانم عصرها که باباش از سر کار می‌آد خونه، می‌ره شلوارک لی‌شو می‌آره می‌ده دست باباش، بعد با لحن مخصوص به خودش می‌گه: « بــــــابــــــــا . . . دَ دَ ». بابا هم با خوشحالی حاضرش می‌کنه و می‌برتشون دَدَر! ...
10 مهر 1392

ائل‌آی نازنین من

امروز بابای ائل‌آی تدریس داشت. عصری رفته بودیم بیرون (یه کم خرید داشتیم). آقای همسر شروع کرد از روز شلوغش تعریف کردن و وسط صحبت‌هاش گفت: «از صبح، سه تا کلاس پشت سر هم داشتم، وقتی از دانشگاه بیرون اومدم نفس کشیدما . . .» که یهو ائل‌آی با حالت تعجب برگشت گفت: «حِعععععییییییین . . . یعنی تو کلاس نفستونو نگه داشته بودین بابا؟؟؟؟ » ...
10 مهر 1392

ائل‌آی شیطون من !

ائل‌آی وقتی یک سال و دو ـ سه ماهش بود، دستش رو می‌ذاشت روی کمرش و قر می‌داد. بعد توی اون حال، به تک‌تک اونایی که داشتن می‌دیدنش نگاه می‌کرد و اگر کسی براش دست نمی‌زد، رقصش رو قطع می‌کرد و دستش رو از روی کمرش برمی‌داشت و روبه‌روی اون کسی که دست نمی‌زد می‌ایستاد و شروع می‌کرد به دست زدن و در همون حین هم می‌گفت: « دَ  دَ » (یعنی دست، دست) و این کارش رو تا وقتی اون شخص دست نزده ادامه می‌داد و ول‌کن نبود! ...
8 مهر 1392

اولین پیاده‌روی ائل‌آی نازنینم

پیاده‌روی سویل‌آی کوچولومون باعث شد یاد اولین پیاده‌روی ائل‌آی خانم بیفتم. اولین باری که ائل‌آی رو به طور رسمی گذاشتیم تا خودش راه بره، تو همین سن سویل‌آی بود؛ یعنی حدود چهارده، پونزده ماهگی.  از روبروی دانشگاه تهران تو خیابون انقلاب که باباش از تو بغلش گذاشتش رو زمین، برا خودش تنهایی و با سرعت به طوری که سرش رو جلوتر از بدنش نگه داشته بود، راه رفت تا سر جمهوری تو خیابون کارگر. اصلاً پشت سرش رو هم نگاه نمی‌کرد که ببینه ما باهاش هستیم یا نه! و ما فقط مراقب مردم بودیم که به بچّه‌مون نخورن. آخه هیشکی جلوی پاشو نگاه نمی‌کنه! بعدشم به بهانه‌ی این‌که می‌خواهی...
19 شهريور 1392

اولین پیاده‌روی سویل‌آی خانم

امروز سویل‌آی خانم اولین پیاده‌روی عمرش رو تجربه کرد. اونقدر راه رفت که من و ائل‌آی رو حسابی خسته کرد. تقریباً حدود دو کیلومتر راه رفت اونم به  تنهایی. از خونه‌ی مامانم اینا که بیرون اومدیم تا خود پاساژ صدر و کلی هم داخل پاساژ پیاده راه رفت. گاهی دستش رو به من یا به ائل‌آی می‌داد گاهی هم جیغ‌زنان دستش رو نمی‌داد و خودش راه می‌رفت. این پیاده‌روی طولانی حدود دو ساعت طول کشید.  وقتی برگشتیم خونه کف پنجه‌های پاهای من داشتن می‌ترکیدن ولی سویل‌آی خانم هنوز دوست داشت راه بره و راه بره و راه بره. ادامه مطلب بعداً اضافه شد.   ...
19 شهريور 1392